میرم توی آدرس جدید، زیاد دور نیست:
خانم منشی داشت جدول طرح می کرد. پرسید "رازی" را چه بنویسم؟ همکار حاضر جواب ما گفت: بنویس ذکریای آن معروف است!
*
شاگرد اتوبوس واحد به افسری که داشت برایش خط و نشان می کشید گفت: هر نامردی می تونه نون دیگری رو ببره! این روزا کسی که بتونه نون برسونه خیلی مرده!
*
هر ایرانی پیشرفت و ترقی را زمانی در زندگی خود حس می کند که پرتقال و کوکا را دانه ای نخرد، جعبه ای بخرد!
*
«من همه ش دوسال سوارش شدم!» این را خانم همکار مکش مرگ مای اتاق بغلی گفت.
«بعد طلاق گرفتم!» این را همکار بی تربیت اتاق ما گفت.
*
نابغه موجود تنبل و سربههوایی است که حوصله نمیکند دنبال چیزهایی بدود که همهی مردم دنبالش هستند.
*
وقتی که حرف میزنیم، بیشتر میخواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را. کسی که قانع شده باشد، کسی که به اندیشههای خود ایمان داشته باشد، اصلاً حرف نمیزند.
*
بشر موجودی منطقی نیست. موجودی است منطقتراش. به هر کار دست زد و به هر چه عادت کرد، سعی میکند برای آن دلیلی بتراشد و عذر و بهانهای بیاورد.
همه از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ» که فکر کنم سال ۱۳۵۱ یا ۱۳۵۲چاپ شده باشد.
***
فریدون تنکابنی را بعد از ظهر تابستانی یک روز جمعه در کتابخانه ی شوهرخاله فریدون کشف کردم. چند سالم بود؟ شاید ۱۶ یا ۱۷سال شاید هم کمتر! کتابهای شوهرخاله سالهای سال است بدون اینکه خودش خبر داشته باشد در خانه ی ماست. البته هرکدام را که از خیابان انقلاب توانستم پیدا کنم بردم سرجایشان در کتابخانه ی شوهرخاله ی بینوا گذاشتم. از فریدون تنکابنی گفتن وقتی آثارش را نشناسی شاید لطفی نداشته باشد. اما من او را پیشتاز وبلاگ نویسی در جهان می دانم. در جهان!
نوشته های بالا تنها تعدادی از نکته گویی های اوست. اگر «یادداشتهای شهر شلوغ» او را خوانده باشید، شیرینی نوشتار کوتاه او را در شرح در و دیوار و پایین و بالای تهران حس می کنید که هرکدام دنیایی ست و به نوبه خود یک پست وبلاگی تمام عیار که ذهن را قلقلک می دهد. حرفهایی که هنوز بعد از ۴۰ سال- بله ۴۰ سال- کهنه نشده اند و حدیث شهر تهران، مردم ایران و فرهنگ سعید و باستانی این کشور گل و بلبل اند.
شاید فردا دیر باشد. شاید خیلی دیر باشد از فریدون تنکابنی گفتن که این روزها در آلمان زندگی می کند و آخرین خبری که از او دارم مصاحبه ی دو سه سال پیشش بود که در سایت گویا خوانده بودم.
***
درست بعد از گذاشتن نقطه در انتهای جمله قبل رفتم توی گوگل نام فریدون تنکابنی را جستجو کردم. خوشبختانه یه بلاگ پیدا کردم از نوشته های او! شاید بتوانم با ایشان ارتباطی برقرار کنم. نمی دانم. عجالتا در این پست یادی از او کردم! کاری که از همان اولین پست وبلاگم دلم میخواست انجام بدهم.
راه رفتن روی ریل
یادداشتهای شهر شلوغ
اندوه بی پایان
پول و تنها پول معیار همه ارزشها
سفر به بیست و دو سالگی
پیاده شطرنج
کتابهایی ست که از فریدون تنکابنی خوانده ام. شاید یکی دوتا عنوان از قلم افتاده باشد که اگر یادم بیاید تصحیح می کنم. همه را هم جز «یادداشتهای شهر شلوغ» و «پیاده شطرنج» را از همان کتابخانه کش رفته ام. هنوز چند تای آنها را در کتابخانه فریدون خان بی نوا جایگزین نکرده ام؟ روم نمیشه بگم، فکر کنم جز «اندوه بی پایان» بقیه هنوز پیش خودم باشه!
ای تف تو روت بیاد کارمن!
پی نوشت: کشف محمود کیانوش در کتاب «قصه ای و غصه ای» در ۱۰ سالگی ام و کتاب «حرف و سکوت»ش در ۲۲ سالگی، بعلاوه کشف فریدون تنکابنی به شرحی که رفت، جور دیگر دیدن را به من آموخت. انسانی دیدن قضایا، حس کردن درد، تحقیر، عذاب، تنهایی، جهل، شادیهای کوچک، رنج مادر، پدرسالاری، نامردی، جوانمردی و هزار و یک چیز دیگر... و چشمهای من در هر نوبت شسته شد و جور دیگر دیدن را تجربه کرد و باز هم خواهد کرد.
سر فرصت از محمود کیانوش خواهم گفت.
آخر قربان گل روی شما بروم، همینجوری مگر هر کسی می تواند ما را در رده ی ۸۱ جدول آی کیوی جهانی قرار بدهد؟ هوش داریم تا هوش. اینجا که به ما میدان نمی دهند خودی نشان دهیم. می رویم مدرسه همان درسهایی که در راهنمایی خواندیم با پیازداغ بیشتر در دبیرستان و بعد هم دانشگاه می خوانیم. صحبت اضافه هم که ختم می شود به بوی قرمه سبزی و تا بجنبی کله پاچه ات را بارگذاشته اند آن جا که عرب نی انداخت! مرتیکه/زنیکه ی جاسوس!
همه ی کارهامان همینطوری زیر جلکی انجام می شود. اصلا مستعدیم خلاف جریان برویم گرچه یک وقتهایی همسوی جریانی هم که بشویم -خصوصا وقتهایی که خود جریان خلاف جریانات معموله است- هم خیلی با استعداد می زنیم. مثل آقای رایپلی مستعد!
حالا تا چاوز بخواهد به ما بنزین بفروشد، عجالتا تاکسی ها جیره ی روزانه سوختشان را بطری می زنند می فروشند به خلق الله به همان قیمتی که وقتی سوخت بدن ته می کشد خودمان را به یک قوطی Hype مهمان می کنیم. به جای استهلاک موتور و لاستیک و صفحه کلاچ به نیازمندان مددی می رسانند و ثوابی هم می برند.
آخه مگه بنزین باید از آب معدنی ارزانتر باشد؟ این طور نباشد! تازه بالاخره پمپ بنزینی ها هم باید نان بخورند. یعنی ۱۲ نیمه شب به بعد که خدا ارواح را هم آزاد می کند نمی شود بنزین آزاد فروخت؟ این بابا یه چی میگی ها!
خلاصه در این رتبه ی ۸۱ آی کیوی جهان هم مثل همه جاهای دیگر حق ما را خورده اند. همه ش هم زیر سر انگلیساست! پنداری ما هنوز دختر ۱۴ ساله ایم که به ما نظر دارد!
این دیگر زنکی ست ۶۵ ساله که به زور پودر و کرم ۵۸ ساله می نماید و کام همه ی عالم را داده الا دل رنجور خودش! می گویید نه؟ نگاهی به فرزندان رنگ و وارنگش یادگار کامروایی های آنها که رتبه ی بالاتری در جدول آی کیو دارند بیندازید، همه رنجور و محروم! شاید همان وراثت معیوب در کامجویی بی متعه و عقد دائمی که از از مابهتران به ما رسیده -همانی که ما را هشتاد و یکم جهان کرده- با یک چیزهایی که شاید از زمان پارتها و مادها در ما مانده منجر به نبوغی شگرف شده که یک جامعه شناس مودب و بی طرف می تواند آن را هوش منفی بنامد!
همسر گرامی گفت انگار یکی از عزیزانم مرده، دلم گرفته! به همسر گرامی گفتم مهستی نمرده فقط دیگه آهنگ جدید نمی خونه. مثل ویگن و هایده و دلکش!
***
چه دنیایی داشتم اون روزهای تب آلود با ترانه ی "آوازک" مهستی:
بخون آوازکی تو شور و دشتی، که دل پرشوره امشب
یکی تو صحنه ی یادم نشسته، که از من دوره امشب
ترانه چیز عجیبی ست. ارتباط ترانه با جان و روح انسان سواد نمیخواد بیشتر وقتها لازم نیست زبان ترانه رو بدونیم. لازم نیست حتما انگلیسی بدونیم تا از hotel california یا when I need you خوشمون بیاد یا فرانسه بلد باشیم برای اینکه با mon amour حال کنیم. یا بعضی ترانه های عربی مثل "تملی معک" عمر دیاب یا "کل یوم فی عمری" الیسا...
ترانه واقعا چیز غریبی ست. ترانه سرایی از آن غریب تر که شخص خودم به کلام بسیار بیشتر دل می دهم و خلاصه گاهی اوقات به محض اینکه موزیک رخصت به خواننده می دهد کانال یا track را عوض میکنم. همینطور هم صدا. بعضی صداها را نمی شود تحمل کرد مگر به ترانه ای که می خوانند مثل خودم که جز سه چهار ترانه ی لیلا فروهر و معین اصلا نمی توانم صدایشان را تحمل کنم. یا بعضی ها که اینقدر صدا و ترکیب و اجرایشان بد است که آدم عطای ترانه را به کل جامعه غیور خوانندگان پاپ وطنی و لس آنجلسی می بخشد. انگار این پست دیگه خیلی منم منم داره!
***
همه ی ما در درازای زندگیمان بالاخره آثارکی از خود به جا میگذاریم چه مشهور باشیم چه گمنام. دارم فکر می کنم هنوز لبخند قشنگ فلان رهگذر یا همدردی فلان دوست مثل خنکای ترانه بر سوز جانم می گذرد و اگر چه آنان دیگر نباشند اما در صحنه ی یاد من هستند.
هیچکس نمی میره تا وقتی دیگران یادش می کنن. تموم میشه ولی نمی میره. هیتلر و آنتونی کویین و شکسپیر نمرده اند فقط ببینیم آیا یادشون چون آوازکی بر دلهامون می گذرن یا ما را یاد هولوکاست و انکارش می اندازن.
***
همون که کوچه ی بن بست عشقو، به نام دلگشا خوند
منو به خونه ی گرم دلش برد، دلو عاشق سرا خوند
تو اون کوچه که اسمش دلگشا بود، دلم تنگ کسی هست
تو اون خونه که یک عاشق سرا بود، دلم تنگ کسی هست
***
نکته: کاش خودم هم که تموم شدم، یادکی به ناز آوازکی ازم بمونه، بیشترم شد که آمین!
بازم نکته: این کارمن چه همه خودشو لوس کرده امشب!!!
بیرون برف می بارید. تکیه به درگاهی بالکن رقص برف دانه ها تا دامان سربی حیاط را تماشا می کردم. در ریلی بالکن از آنطرف باز بود و اتاق خنکای مطبوع هوای برفی را می مکید. دیر زمانی بود که مهمانها رفته بودند. نیم ساعتی از نیمه شب می گذشت. نادر میزبانمان سالن را نیمه تاریک کرد- و درود بر نور فروتن و گمنام لامپهای هالوژن- در جای خود آرام گرفت و گفت: قرار گذاشته بودیم هر کدوممون قصه ی اولین عشقش رو تعریف کنه... حالا کی میگه؟
مسعود ليوان و سیگار و زیرسیگاری به دست، از کنار شومینه برخاست و آمد خودش را کنج کاناپه ی نزدیک من رها کرد. از جایی که ایستاده بودم نیمرخ چپش را می دیدم. پس از کمی سکوت و فکر جواب داد «راستی هم که حکایت اولین تجربه ی اینچنینی من ساده و عادی نیست نه موقعش و نه جاش و نه...» آرام چنگی به موهای خرمایی اش زد و موهای شقیقه را که دیگر به سفیدی میزد -مثل برفی که هنوز کامل ننشسته- لوله کرد... از چهل سالگی فقط همین یک نشان را داشت...
ده سالی هست که ازدواج کرده ام و در این سالها همیشه با خانواده مسافرت رفته ام. بعد از کلی دعا و نیایش دوستان شفیق و رفیق و کلی از خودگذشتگی همسر گرامی، ایشان اجازه!!! (روی این کلمه تاکید دارم) داده با دوستام برم شمال! ولی شرط گذاشته چند روزی که شمال هستم، سیگار نکشم!!! بهش گفتم عزیز دل! من که کلا کم سیگار می کشم (حد اکثر دو پاکت در ماه)، اونجا هم همین! میگه نه! شرط من اینه که قول بدی اونجا اصلا سیگار نکشی! بهت اجازه نمیدم. این در حالی ست که من برای اولین نخ سیگار که در ۳۰ سالگی کشیدم هم ازش اجازه نخواستم. البته اون یه پاکت وینستون که عموی گرامی زیر بالش من جا گذاشته بود و خداییش ۱۵ نخ سیگار رو در ۱۰ سالگی دود فرمودیم رو لطفا بذارید به حساب کنجکاوی کودکانه!
دارم فکر می کنم:
خودم سومی رو بیشتر دوست دارم. حال نمیکنم به کسی دروغ بگم. ولی خب فکر کنم اصلا قولی که همسر گرامی ازم میخواد در خوزه ی اختیاراتش نیست! خداییش و شیطانی ش نیست! فقط ایرانی ش هست!
همونقدر که بعضی از این خانوما که توهم فیلمفارسی دارن به شوهراشون یا چه میدونم زیدشون میگن «اگه منو دوست داری سیگار نکش!» میگم آخه دلبرم دلبر! خانه خرابتم! سیگار نخی ۱۰۰ تومان رو رقیب خودت میدونی؟ اصلا چرا باید بخاطر تو از همه چی گذشت؟ نمی گی شاید یه روز خاطرتو نخوام بس که بی همه چیزم کردی؟
***
یادمه اوایل ازدواج، شاید همون ماه اول، همسر گرامی ازم قول خواست اگر خودش مرد، هرگز ازدواج نکنم!!! من البته خیلی متعجب و متفکر قول دادم (لازمه بگم چرا؟). کلا همسر گرامی خیلی به مرگ فکر می کنه خیلی درباره ش حرف میزنه و تعارفات از این دست که الهی ۱۲۰ ساله بشی یا خدا مرگم بده و یا زبونتو گاز بگیر هم بین ما متداول نیست. گر چه هر بار با حرفاش عین ابر بهار اشک می ریزم، بی صدا!
دو سه سال پیش چند باری بهم گفت من اگر هم از دنیا برم خیالم بابت همه چی راحته، چون تو زن توانایی هستی و از پس زندگی برمیای، جوونی، ازدواج کن و خوب زندگی کن! آخرش گفتم حالا چرا زدی به صحرای کربلا؟ تازه مگه قولی که ازم گرفته بودی یادت نیست؟ گفت چی؟ گفتم همونی که هرگز بعد از تو ازدواج نکنم! گفت خانومی این یه درخواست غیرمنطقی ست. وقتی آدم می میره دیگه تعلقی به این دنیا نداره و ضمنا انسان زنده باید زندگی کنه!
اول اینکه از تصور ازدواج حالم بهم می خوره!
دوم اینکه خیلی جالب بود منطق همسر غیرتی و حسود و خلاصه تمامیت طلب گرامی که از اونچه قلبا آرزوشو داشت و فکر می کنم داره، به نفع زندگی کنار کشیده!
سوم اینکه شاید همسرم یه روزی اینو هم متوجه بشه که منطقی نیست به من اجازه بده توی مسافرت سیگار بکشم یا نه!
بازم یک هیچ به نفع زندگی؛ عجالتا می رویم شمال!
در سفر چهارم تورات به نام «مجازات برج بابل» آمده است که:
پس از پایان توفان نوح هر یک از پسران نوح زن و فرزندان را می گیرد و می کوچد به گوشه ای از این زمین پهناور. از آنجا که آنان تنها بازماندگان بنی آدم بر روی زمین بودند همگی به یک زبان و لهجه سخن می گفتند. دیر زمانی از توفان نوح نمی گذرد- حدود ۱۵نسل پس از توفان- که مردمانی بر آن می شوند شهری بسازند و برجی در آن که نوکش به سقف آسمان برسد و از آنجا بتوان راهی بهشت شد. آنها به روش خودشان و نه آنچه خداوند میگفت میخواستند بهشتی بسازند و خدایگان خودشان را بپرستند. پس آنگاه بشر دست به کار ساختن نماد غرور و عصیان شد: برجی و شهری !
خدا را این خوش نیامد. گفت: اینک همه ی این مردم یکپارچه اند و به یک زبان صحبت می کنند و این است کاری که می خواهند بدان دست یازند، غافل از اینکه خود آن کار را یکسره رها خواهند کرد؛ پس زبانشان را مغشوش می گردانیم که کسی حرف دیگری را نفهمد. در یک آن چنین شد و خلایق عاجز از فهم یکدیگر از فرط استیصال و حیرت بر سر هم فریاد می زدند و ناگزیر کار ساختن شهر را نیمه کاره رها کردند و آنگاه خداوند بر روی زمین پراکنده شان کرد.
از آن پس کلمه ی «بابل» مترادف شد با مکانی که در آن جماعتی بر سر هم فریاد می زنند بی آنکه دیگری را بشنوند یا بفهمند.
یه چیز دیگه هم بگم که این برج بابل، با اونچه ما از باغهای معلق بابل-واقع در بین النهرین- به عنوان یکی از عجایب هفتگانه ی دنیا یاد میکنیم فرق داره.
***
توی دیکشنری که نگاه کنیم بابل رو اینطوری معنا کرده:
A) a confused noise, especially the noise of loud unintelligible voices all talking at once
B) noisy place: a scene or place of noisy confusion
***
فیلم بابل رو امیدوارم همه دیده باشن. من چند تا پنجره باز می کنم به قصه ی فیلم. زنده باد اونی که یه پنجره ی دیگه بهشون اضافه کنه!
***
تمدن: چه در مراکش فقیر و دورافتاده چه در ژاپن متمدن چه در امریکای اند همه چیز، قصه همان است، نه همدلی نه همزبانی... این غصه همیشه با آدمهای فیلم هست هر کجای منحنی تمدن بشری که باشند.